سوته دلان
  
 :: تک نگاری درباره روزمرگی ها و چند چیز دیگر ::                                               ::Email:ali.bozorgian@gmail.com::
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
موضوع بندی

زبان نصرت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387
معرفی کتاب: اگزیستانسیالیسم و اخلاق

 

گرایشی به فردیت

 

اگزیستانسیالیسم و اخلاق
مری وارنوک
ترجمه:مسعود علیا
انتشارات ققنوس
۱۳۸۶
۱۶۰۰تومان

 

نظریه‌های اخلاق‌شناسی فیلسوفان اگزیستانس با بسیاری از مکتب‌های فلسفی متفاوت است. متفاوت از این نظر که هم می‌توان گفت فلسفه اخلاقی منسجم یا نظام‌مندی در میان ایشان نمی‌توان یافت و از سویی دیگر نیز، بیان اینکه آنان به اخلاق توجه‌ای نشان نداده‌اند؛ اشتباه است. یکی از دلایل این امر، شاید آن است که این فیلسوفان کمتر در باب باید و نبایدهایی توجه کرده‌اند که مخاطبان بدان نیاز دارند و شاید فقدان نظام اخلاقی کامل در آرایشان از این جهت برای‌شان ناممکن بوده است که در تضاد با هدف کلی کار آنها بوده است. آنها تحلیلی وجودی و پدیدارشناسانه از موقعیت آدمی در هستی و جهان ارائه می‌کنند.

مواضع اخلاقی فیلسوفان اگزیستانس ریشه در تاکید فراوان آنها بر فردیت و تفرد و انزجار شدید آنها از جزمیت‌های گوناگون، دارد. از دید اینان، تنها حقیقت در اختیار خود شخص است.

«باور تازه‌ای که شخص بدان گردن می‌نهد، باید چیزی باشد که برای شخصی که آن‌ را اختیار می‌کند، حقیقی است؛ یعنی حقیقتی است که خود شخص حاضر است با آن زندگی کند، حقیقتی که شاید او بدان عشق می‌ورزد. »از همین گفتار کی‌یرکگور می‌توان ابعاد اخلاق اگزیستانسیالیستی را درک نمود. متفکران این دسته، نظام‌هایی که عقل، از برای سامان زندگی اخلاقی می‌چیند و می‌سازد به سخره می‌گیرند و بیش از هر چیز بر«اخلاق موقعیت»دست می‌گذارند و از هرگونه پای‌بندی به نظام‌های اخلاقی عرفی یا آیین‌نامه‌وار گریزان بودند. آنان بر اختیار آدمی پافشاری می‌کردند و از این بین می‌توان معنای سوبژکتیویته فلسفه آنان را یافت؛ هر انسانی باید خودش تصمیم بگیرد. همچنان که سارتر معیار اخلاقی یک عمل را در حسن نیت فرد معرفی می‌کند.

«اگر فردی در شرایط انتخاب موضوعی قرار گیرد، اگر انتخابش همراه با حس نیت باشد و آرزوی قانون عام شدن آن انتخاب را هم داشته باشد یا اینکه از قانون کلی‌شدن آن عمل ناراضی نباشد آن عمل، یک عمل اخلاقی است.»

فیلسوفان اگزیستانس هر عملی را امری ویژه و منحصر به‌فرد در نظر می‌گیرند که فاعل فعل، خویشتن را در آن موقعیت می‌یابد و او می‌بایست فراتر از قوانین و قواعد جزمی و قشری اخلاقی‌که از منابع گوناگون معرفتی و از جمله آنها عقل‌ تصمیم بگیرد، انتخاب و گزینش کند و عاقبت، تبعات و مسوولیت‌های عمل خویش را آزادانه و متعهدانه بپذیرد. از این رو در مکتب اگزیستانسیالیسم، نمی‌توان انتظار باید و نبایدی داشت و وظیفه و تکلیفی مشخص شود. تنها بایدی که می‌توان در اینجا سراغ گرفت این است که:«خودت را بشناس». در اخلاق وضعیت آنچه مهم است وضعیت‌های منحصر به فرد و یکتایی است که در برابر انسان قرار می‌گیرند.

در اینجاست که احکام کلی و جهانشمول صادر نمی‌شود و بیشتر به پدیدارشناسی این وضعیت‌های دگرگون و فصول مشترک آنها می‌پردازد و کمتر دغدغه قانون و قاعده اخلاقی را در سر می‌پروراند.

فیلسوفان اگزیستانس به فصل مشترک همه موقعیت‌هایی می‌اندیشند که انسان‌ها در همه زمان‌ها و همه مکان‌ها با آنها مواجه هستند. در این راستا آنها بر مفاهیمی چون: اضطراب و دلهره، تصمیم و انتخاب، دلشوره، امید و بیم به‌عنوان ویژگی‌های مشترک همه، که در مواجهه با موقعیت‌های گوناگون با آن روبه‌رو هستند و از آن گزیر و گریزی ندارند؛ اشارت می‌کنند.

بدین جهت است که می‌توان اخلاق اگزیستانس را«پدیدارشناسی وجود انسان در مواجهه با وضعیت‌های گوناگون اخلاق»نام داد. اخلاق اگزیستانس، تا حدود زیادی با جهان که بَسی متغیر است، پدیده‌ها و امور به سرعت جای خود را به امور دیگری می‌دهند و سرعت تغییرات بسیار زیاد است، همخون و همخوان و متناسب است.


*این یادداست امروز در صفحه کتاب روزنامه کارگزاران به چاپ رسیده است.اینجا

 
سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387
خواهد شد

به تمامی واژه­ها سوگند، به تمامی فریادها، گام­ها، آواره­گی­ها

پابلو، رفیق، ما مردان این قرن پر از تردیدیم

که در آن حتی بام­ها، و فرازها را ثباتی نیست

و بر فراز تپه، آن که گمان می بریم سپیده است، در کار دمیدن:

نور بالای ماشینی است در افق دوردست.

مردان شبیم ما و شعله خورشید را در جای خویش می­بریم

که می­سوزد و در ژرفای هستی­مان انتشار می­یابد

چندان در تاریکی گام زدیم که دیگر توانی در زانوانمان نمانده

و هرگز به دنیای «خواهد شد» نرسیدیم

«لویی آراگون»

*****

سکانسی در فیلم بسیار بزرگ روزی روزگاری در آمریکا (سرجو لئونه) هست که به مثابه درس زندگی می‌ماند. منظورم جایی است که نودلز (رابرت دنیرو) و دبورا (الیزابت مک گاورن) رو به روی هتل و کنار دریا بعد از یک رقص عاشقانه نشسته‌اند و دارند صحبت می‌کنند. نودلز به دبورا – که صورت­اش از هر وقت دیگر درخشان‌تر شده و چهره‌اش زیباتر – می‌گوید که در تمام این سال‌ها دو چیز را هرگز فراموش نکرده: یکی دومینیک که وقتی تیر خورد و داشت می‌مرد، یه جور خاصی گفت تیر خوردم و دیگری خود دبورا. نودلز می‌گوید که در همه این مدت ذره‌ای از عشقش کم نشده و بیشتر از روز اول دبورا را دوست دارد و جواب دبورا، تیر خلاصی است بر تمام احساسات مرد: «من فردا دارم می‌رم هالیوود. می‌خواستم امشب ببینمت و بهت بگم...» بله. خیلی وقت‌ها اون چیزی که فکر می‌کنیم اتفاق نمی‌افتد. اما سخت­ترین چیز، ویران­شدن احساسات رمانتیک یک مرد عاشق­پیشه، سر بزنگاه عاشقانه‌اش است. احساساتی که پیر زندگی کرده‌ای مثل لئونه به متعالی­ترین شکل ممکن در شاهکارش نشان می‌دهد. و چهره مردانه دنیرو اول سکانس بعد در ماشین مخلوطی، از چیزهای مختلف است؛ عشق، فرو ریختن، گیجی، پختگی، وقار... و شکوه.

 

*****

توی این مستندها گاهی وقت‌ها آدم به چیزهای جالبی برمی‌خورد، از جمله مستند معروفی که درباره استنلی کوبریک ساخته‌اند؛ کارگردان وسواسی و کمال‌گرای معروف سینما. در قسمتی از آن، جک نیکلسون راجع به همکاری‌اش با کوبریک سر فیلم درخشش حرف می‌زند. این که کوبریک گفته می‌‌خواهد با این اقتباس‌اش از داستان استیفن کینگ، یک فیلم خوش‌بینانه بسازد. خوش‌بینانه؟ آن‌هایی که درخشش را دیده‌اند می‌دانند که شنیدن این حرف از زبان کارگردان این فیلم، خیلی غیر منتظره است. درخشش فیلمی است تیره و تار و وهم‌انگیز و مبهم، درباره نویسنده‌ای که در مسیر خلق اثرش دیوانه می‌شود و همسر و فرزندش را در یک هتل آخر دنیا با تبر تهدید می‌کند، جوری که در یک صحنه، خون‌ انگار تمام دنیا را برمی‌دارد.

ساخته شدن چنین فیلمی چطور می‌تواند خوش‌بینانه باشد؟ و استنلی کوبریک جواب داده: به هر حال این فیلمی است راجع به ارواح و هر فیلمی که راجع به امکان زندگی پس از مرگ باشد، یک فیلم خوش‌بینانه است.

*****

وقتی از عشق حرف می­زنم، از هیچ­چیز حرف نمی­زنم. از نور بالای ماشینی حرف می­زنم به وقت انتظار سپیده در سیاهی شب. از نرسیدن به دنیای «خواهد شد».

***** 

کلمه

کلمه

این همه کلمه در کوله­پشتی­ام

نگرانم می­کند

کلمه

که لگد می­زند

به تن تنبل  من و

فشار می­آورد

به پل گیشا

و ترافیک غروبِ پل

که ندارد تابِ

کلمه-

های من

زیر این

ندارد تاب

پل

و ویران می­شود

روی آسفالت چمران

و کلمه

کلمه­ها

پخش و پرتاب

روی زمین

به کوچه ،پس­خیابان­های شهر

متواری،

بی نامی از شاعر

که تنها

در جستجوی "تو"

است

ت

با دو نقطه سیاه

نزدیک گارد­ریلِ چمران

روی زمین افتاده

و "واو"

می­رود

سلیطه وار،

شیوع می­شود

و

پیچ می­دهد

به هر کوچه و خیابان

و وصل می­کند

کوچه­های بلاتکلیف را به خیابان

خیابان­ها را به اتوبان

و اتوبان­های افسرده را به هیچِ

با شاعر مانده­اند اما

پل گیشا و دو نقطه سیاه

 


 
شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
معرفی کتاب: توماس سیبوک و نشانه های حیات

 

نشانه شناسی؛ رویکردی نوپا

 

توماس سیبوک و نشانه­های­ حیات

سوزان پتریلی، آگوستو پونزیو

ترجمه: محمدرضا حسینی

نشر چشمه، ۱۳۸۶

شمارگان: ۱۲۰۰ نسخه

قیمت: ۱۴۰۰ تومان

 

امروزه نشانه‌شناسی با هدف دستیابی به معنا، داشتن رویکردهای نظری متفاوت و ابزارهای روش‌شناختی به مثابه یک حوزه مطالعاتی، مورد توجه بسیاری از اندیشمندان در رشته‌های مختلف واقع شده است. زبان‌شناسان، روان‌شناسان، انسان‌شناسان، فیلسوفان و معماران هریک با توجه به موضوعات مورد بررسی در حوزه خود، از این رهیافت استفاده می‌کنند.

اما نکته مورد بحث این است که باتوجه به گستره نشانه‌شناسی در این حوزه‌ها، می‌توان آن را به مثابه یک علم واحد یا روش خاص در نظر گرفت؟ در حالی‌که در گذشته توجه به نشانه‌ها به مثابه یک نظام ارتباطی در یک سنت زبانی قرار داشت و این مطلب در منابع باستانی نیز به چشم می‌خورد. اما نشانه‌شناسی در قرن نوزدهم با آرای فردیناند‌ دوسوسور و چارلز پیرس به تدریج به صورت یک رشته مستقل مورد توجه قرار گرفت. هر دو آنها با دادن تعریفی از نشانه و الگوهای نشانه‌شناختی، سیر بعدی نشانه‌شناسی را پایه‌ریزی کردند. سوسور در مورد نشانه‌شناسی عنوان کرد: «زبان، نظامی نشانه‌ای است که بیانگر اندیشه‌هاست و از این رو با خط، الفبای کر و لال‌ها، آیین نمادین، آداب معاشرت، علائم نظامی و غیره قابل مقایسه است.

زبان فقط مهم‌ترین این نظام‌هاست. پس می‌توان علمی را طراحی کرد که به بررسی زندگی نشانه‌ها در دل زندگی اجتماعی بپردازد. این علم بخشی از روان‌شناسی عمومی خواهد بود و ما آن را نشانه‌شناسی(سمیولوژی) می‌نامیم. نشانه‌شناسی به ما می‌آموزد که نشانه‌ها از چه تشکیل شده‌اند و چه قوانینی بر آنها حاکم است. از آنجا که این علم هنوز به وجود نیامده است، نمی‌توان گفت چه خواهد بود، اما حق حیات دارد و جای آن پیشاپیش مشخص است.» با این تعریف، نشانه‌شناسی به نظام‌های نشانه‌ای غیر ِزبانی نیز توجه کرد که در متفکران بعدی نشانه‌شناس تاثیر بسیاری داشت و پس از جنگ جهانی دوم، مطالعات نشانه‌شناختی تحولات زیادی به خود دیدند؛ تحولاتی در زمینه‌های بسیار متفاوت، با روش‌شناسی‌های بسیار گوناگون و در چارچوب نظری که هنوز هم با هم ناسازگارند. روی هم رفته رویکردهای متفاوتی در نشانه‌شناسی به وجود آمد که می‌توان آنها را به سه دسته تقسیم کرد؛ 1 - سنت فکری لاک، پیرس، موریس که نقطه شروع آنها یک نظریه عمومی در باب نشانه است و آرمان نهایی آن پی‌ریزی یک نظریه عمومی در باب پدیده‌های ارتباطی است. در این چشم‌انداز، زبان انسانی همچون یکی از چندین نظام زیستی دلالتی و ارتباطی جلوه می‌کند. البته زبان انسانی از این حیث که همواره نظام‌های نشانه‌ای دیگر در چارچوب آن فرمول‌بندی می‌شود، جایگاه ویژه‌ای دارد، اما علمی که آن‌را (زبان‌شناسی) در مقامی نیست که بتواند الگویی برای تحلیل دیگر نظام‌های نشانه‌ای، چه نظام‌های نشانه‌ای انسانی و چه نظام‌های غیر انسانی به دست دهد.2- سنتی که بر سایبرنتیک و نظریه اطلاع استوار شده است. در دهه‌های 60 و 70 در اتحاد شوروی به ویژه در مکتب تارتو تکوین یافته که به نشانه‌شناسی فرهنگی معروف است و بر نظام‌های ثانوی، یعنی نظام‌های نشانه‌ای مبتنی بر دلالت‌های ضمنی که بر اساس زبان شکل گرفته‌اند ولی با آن یکی نیستند، می‌توان به آثار یوری لوتمن درباره ادبیات و سینما یا به آثار اوسپنسکی درباره هنر اشاره کرد.3- سنت زبان‌شناختی که به ویژه در فرانسه چیرگی داشت و در واقع کمابیش با جنبش ساختارگرایی یکی است. پژوهش‌های نشانه‌شناختی فرانسوی که به ویژه از آثار لوی استروس درباره نظام‌های خویشاوندی الهام گرفته بودند، به سوی مطالعات ادبی و در مقیاس محدودتر، به سوی مطالعات صورت‌های اجتماعی که گمان می‌رفت مثل زبان عمل می‌کنند (اسطوره، مد و...) سوق پیدا کرد.

در تمامی این رویکردها به جز مطالعه نشانه‌ها توافق اندکی میان خود نشانه‌شناسان در خصوص روش‌شناسی نشانه‌شناختی وجود دارد که شاید ناشی از محدودیت‌های نشانه‌شناسی باشد. دانیل چاندلر و افراد بسیاری به این رهیافت نام رویکرد امپریالیستی داده‌اند که معتقدند به هر رشته دانشگاهی و هر موضوع و چیزی وارد می‌شود که تعیین حد و مرز روش‌های آن را با مشکل مواجه می‌کند. از این رو برای اجتناب از چنین امری باید تحلیل نشانه‌شناسی را یکی از تکنیک‌های بسیاری دانست که ممکن است برای کشف نشانه‌ها به کار رود در واقع تحقیق تجربی ادعاهای نشانه‌شناسی به روش‌های دیگری نیازمند است و از آنجایی‌که به تفسیرهای مختلف مردم در بافت‌های متفاوت سروکار دارند، باید از روش‌های اتنوگرافی و پدیدارشناسی نیز استفاده کنند. از این رو نشانه‌شناسی هنوز هم به مثابه یک نظریه یا روش تحلیلی واحد یا منسجم نیست و از اظهارات کلی و ذهنی نیز نمی‌تواند اجتناب کند. به همین دلیل بسیاری معتقدند که این حوزه از مطالعات بیشتر یک رویکرد نظری است زیرا در میان نشانه‌شناسان نیز در مورد پیش‌فرض‌ها، الگوها یا روش‌شناختی تجربی آن توافق بسیاری وجود ندارد و بسیاری از نظریه‌پردازان آن به دنبال پایه‌گذاری اصول کلی و گستره آن هستند. از این رو هرچند که در تحلیل پدیده‌های فرهنگی و اجتماعی برای شروع می‌توان از آرای سوسور و پیرس یا دیگر نشانه‌شناسان و الگوهای‌ آنان استفاده کرد اما به مثابه یک روش نشانه‌شناختی یا علمی واحد هنوز مورد پذیرش نیست. با توجه به اینکه تعداد کتاب‌هایی که در حوزه نشانه‌شناسی به فارسی تالیف یا ترجمه شده است بیش از 6 - 5 جلد نیست؛ از جمله نشانه‌شناسی کاربردی دکتر فرزان سجودی و نشانه‌شناسی نوشته پی‌یرگیرو و مبانی نشانه‌شناسی اثر دانیل چندلر، انتشار کتاب توماس سیبوک و نشانه‌های حیات که توسط نشر چشمه به بازار آمده است، می‌توان گامی بلند در راستای شناخت و بسط دانش نشانه‌شناسی در جامعه علمی برشمرد.


*این یادداست امروز در صفحه کتاب روزنامه کارگزاران به چاپ رسیده است.اینجا

 
دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387
معده و استخوان

«بیرون آمد،روی ِایوان ایستاد و دوباره مالک ِتنهایی ِخویش شد...»

بخشی از داستان «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند»

نوشته رومن گاری

ترجمه ابوالحسن نجفی، نشر زمان، چاپ اول 1352

 

اول.مِعده­ام می­سوزد،استخوان­های­ام تیر می­کشد.آشنایی گفت:پیر شده­ام،پیر شده­ایم.فهمیدم منظوراش پیری نیست؛پیری است.ساعت دو بامداد روز ِگذشته است.زیر پُل ِپارک­وی نشسته­ام.پاسبانی پاس ِشبانه می­دهد.تقاضایی می­کند و کارت ِشناسایی­ام را می­بیند و می­رود.معده­ام می­سوزد،استخوان­های­ام تیر می­کشد.

روبروی­ام ایستاده است.پُشت به آفتاب،نور چشم­ام را می­زند؛نمی­بینم­اش.کنارم نشسته است.رو به مَهتاب، نوری در کار نیست،چشم­زدنی نیز هم.پس باز نمی بینم­اش.

رفیقی فریاد می­زد:محسن نامجو باب دیلن ِایران نیست.

دوم.استاد خود گفت انتظار ِخلق ِدون­ویتو را دیگر نداشته باشید.که هم من،آن من ِگذشته نیستم و نه آن خانواده کار و باراش اینچنین است.زَمانه زَمانه دِگری­ست.پس باید بنشین­ام دل بسپارم به جوانی ِبدون ِجوانی.با نوای ِکمانچه کلهر با داستانی سورئال و درامی اپیزودیک؛شنا کردن در اقیانوس را لِذت­بخش می­کند.او کاپولای ِکبیر ِاین سال­هاست.به استقبال­اش می­روم.

سوم.این روزها چهلمین سالگرد ِجنبش ِمشهور ِمهِ 1968 است.یادم می‌آید که سال‌ها هر نوشته و فیلم و موسیقی را که به نوعی مربوط به آن سال‌ها و حال و هوا و سبک زندگی و جو و رسم و منش بود،جمع می‌کردم.هنوز هم می‌کنم.یاد مستند ِکریس­مارکر درباره راهپیمایی مشهور ِاعتراض‌آمیز به سمت ِساختمان پنتاگون افتادم: مُعترضان شُعار می‌دادند و صدای‌شان ادامه داشت،اما تصویر قطع شد به دست یک پلیس که با ریتم ِشُعار دانشجوها،روی باتوم‌اش ضرب گرفته بود...

 

«کمی شاعر،کمی خیال‌پرست... به پرو پناه می‌آوری،در پای ِجبال آند،روی ِساحلی که همه چیز به آن ختم می‌شود–پس از آن­که در اسپانیا با فاشیست‌ها،در فرانسه با نازی‌ها،در کوبا با غاصِب‌ها جنگیده‌ای–زیرا در چهل­وهفت سالِگی هر چه باید بدانی دانسته‌ای و دیگر انتظاری نه از هَدف‌های بزرگ داری و نه از زَن‌ها:به منظره‌ای زیبا دل‌خوش می‌کنی.مناظر ِکمتر به تو نارو می‌زنند.کمی شاعر، کمی خیال‌...»

همان


 
دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387
معرفی کتاب:ستارخان و جنبش آذربایجان

 

شورشیان مشروطه خواه

 

 

ستارخان و جنبش آذربایجان

نویسنده: نریمان حسن زاده

ترجمه:پرویز زارع شاهمرسی

نشر شیرازه

۱۳۸۶
شمارگان: ۱۰۰۰ نسخه

قیمت: ۴۶۰۰ تومان

 

درباره انقلاب مشروطه سخن‌ها و کتاب‌های بسیاری گفته و چاپ شده است. هر یک از زاویه و دید مختلفی عوامل چگونگی پیدایش چنین واقعه‌ای را برشمردند و عصر پس از آن را توصیف کردند که این، نشان‌دهنده اهمیت این جریان در گذشته، حال و آینده ایرانیان است. تعدادی از پژوهشگران تاریخ معاصر ایران بر این نظرند که دلایل شکل‌گیری هسته مرکزی این جریان ریشه در انقلاب ۱۹۰۵روسیه دارد. تاثیر اندیشه‌های مارکسیستی و انقلابی بر جریان‌های سیاسی کشور و از جمله بر خاستگاه مشروطیت مشاهده می‌شود. بی‌تردید نوشته‌های پژوهشگران شوروی یکی از منابع تاریخ انقلاب مشروطه است. در اغلب این نوشته‌ها تاثیرپذیری انقلاب مشروطه ایران از انقلاب روسیه و ارتباطی که میان انقلابیون ایران و انقلابیون روسیه بوده، بیان شده است. آنچه که بیش از همه در این کتاب‌ها دیده می‌شود تحلیل و تبیین این واقعه به شیوه مارکسیستی است.

کتاب «ستارخان و جنبش آذربایجان»که توسط نشر شیرازه به بازار آمده نیز از این قاعده مستثنی نیست. این کتاب توسط نریمان حسن‌زاده نگاشته شده است. شیوه روایت این کتاب تفاوت چندانی با آثار قبلی دراین‌باره ندارد. تنها حسن این کتاب استفاده از اسناد و مدارکی است که در زمان استالین در بایگانی این کشور وجود داشت و غیر قابل استفاده بود. حسن‌زاده کتاب را در اواخر دهه هشتاد در زمان گورباچف رئیس‌جمهور وقت شوروی نگاشته و از آن اسناد بهره برده است. اگر‌چه حسن زاده در حوزه ادبیات بیشتر شناخته شده است ولی تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته تاریخ گذرانده و کتاب‌هایش، آشنایی به این عرصه را نشان می‌دهد. حسن زاده کتابش را از نخستین مبارزات مردم آذربایجان آغاز می‌کند و از پیدایش تشکیلات سیاسی و انجمن‌ها در این ناحیه از ایران می‌گوید. در همان صفحات اولیه می‌توان نگاه مارکسیستی حسن‌زاده را نسبت به جریان مشروطه دریافت. نریمان حسن‌زاده به نقش انجمن‌ها و تشکیلات سیاسی اشاره می‌کند و برای «مرکز غیبی» نقشی پررنگ قائل می‌شود. «انجمنی که نخستین‌بار در سپتامبر ۱۹۰۶، به عنوان هدایتگر انقلاب بوجود آمده بود، تاثیر مثبتی بر تشکیل انجمن‌های دموکراتیک دیگر در سراسر ایران گذاشت.»در دوره نخست انقلاب آذربایجان آنچنان که نویسنده کتاب بیان می‌کند تمامی اصناف و طبقات در مبارزه برای برپایی مشروطه و ایجاد مجلس در یک جبهه واحد شرکت داشتند. با شورش مسلحانه مردم تبریز در ژانویه ۱۹۰۷، انجمن تبریز به عنوان حاکمیت واقعی در برابر حاکمیت دولتی، اختیار شهر را در اختیار گرفت. اعتصاب کارگران موسسات گمرکی و پستی و شدت یافتن فعالیت‌های انقلابی- دموکراتیک، عللی است که حسن‌زاده آن را سرآغاز جنبش‌های دهقانی برمی‌شمارد. اگرچه در نهایت این جنبش‌ها و در کل آزادی‌خواهی مردم، به آن چه که مقصود بود نرسید و تاریخ به گونه‌ای دیگر رقم خورد.

ناگفته نماند یکی از موضوعاتی که نویسنده در کتابش بی‌شمار به آن می‌پردازد و نام کتاب نیز از آن می‌آید، بررسی نقش و اهمیت شخصیت ستارخان به عنوان رهبر انقلابی آذربایجان است. حسن‌زاده بر این باور است که قهرمانی‌های بزرگ ستارخان و باقرخان نه تنها در آذربایجان بلکه در تمام ایران و سرزمین‌های شرق و غرب، علاقه مردم را برانگیخت و این علاقه را به عشق تبدیل کرد؛ رهبرانی که اگرچه نسب‌شان به هیچ خانی بر نمی‌گشت اما برای مردم و از دید ایشان خان بودند و خان‌شان نامیدند.


*این یادداست امروز در ویژه نامه کتاب روزنامه کارگزاران به چاپ رسیده است.اینجا


 
چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387
معرفی کتاب:داریوش و ایرانیان

درباره کتاب«داریوش و ایرانیان»

نوشته والتر هینتس

 

سقوط از قله دین و دنیا

 

******

 

 

درباره نویسنده:

والتر هینتس در سال ۱۹۰۶ میلادی در اشتوتگارت به دنیا آمد.پس از تحصیل در دانشگاه­های

اشتوتگارت،لایپزیک،مونیخ و پاریس،درسال ۱۹۷۳به درجه استادی تاریخ نائل شد.تخصص اصلی او تاریخ ایران بود وسال­ها در دانشگاه گوتینگن به تدریس این رشته پرداخت.از آثار او می­توان به«شهریاری ایلام»،«یافته­ها و پژوهش­های ایران باستان»،«تشکیل دولت ملی در ایران»و«شاه اسماعیل دوم»اشاره کرد.علاقه والتر هینتس به فرهنگ،تاریخ و تمدن ایران در بسیاری از آثار او مشهود است. 

 

 ******

 

داریوش و ایرانیان: تاریخ فرهنگ و
تمدن هخامنشیان
والتر هینتس
ترجمه: پرویز رجبی
نشر ماهی
۱۳۸۷

 

 

امپراتوری پارس که به همت کوروش دوم ملقب به کبیر در سال ۵۴۹. ق. م. بنیاد شده بود، در سال ۳۳۰ق. م. زیر ضربات اسکندر مقدونی فرو ریخت. در این ۲قرن، پادشاهانی بر ایران سلطنت کردند که لقب«شاه بزرگ، شاه شاهان»داشتند و سلسله هخامنشی را تشکیل می‌دادند و از قبیله هخامنش بودند.

دو پادشاه بزرگ هخامنشی، کوروش کبیر(دوم) بنیانگذار(۵۵۸-۵۲۸) و داریوش اول(۵۲۱-۴۸۶) سازمان‌دهنده امپراتوری که راهکار ساتراپی‌ها راتکامل بخشیده بودند، به‌ویژه داریوش، بناهای بزرگی ساختند. در مجموع به استثنای این دو، پادشاهان هخامنشی نه نبوغ سیاسی داشتند و نه نبوغ نظامی؛همگی آنان از سازماندهی بنیاد شده داریوش سود می‌بردند، ولی هربار که نوبت مرگ یکی از آنان فرا می‌رسید بی‌درنگ بحران جانشینی سلطنت به وجود می‌آمد. هیچ پادشاه هخامنشی نبود که دست به قتل‌های سیاسی نزده باشد از کمبوجیه پسر ارشد کوروش که به دست برادرش بردیا کشته شد تا اردشیر اول که تمام برادران‌اش را از دم تیغ گذراند. خشایار دوم، داریوش دوم، اردشیر دوم و اردشیر سوم همگی کشتند و سرانجام با توطئه‌ای کشته شدند.

عظمت اولین پادشاهان بزرگ، بی تردید دستاورد قدرت و صلابت و انضباط نظامیان با آن سواره نظام پرتعداد و کمانگیرهای کارآمد و بامهارت و همچنین فقدان هرگونه مقاومتی از جانب دشمنان بود. بین‌النهرین که یک‌بار دیگر فتح شد، در اثر قرن‌ها جنگ با آشوریان، دیگر قدرتی نداشت. علاوه بر آن کوروش این قابلیت و سیاست را داشت که احساسات ملی و عواطف مذهبی اقلیت‌هایی را محترم بشمارد که مدت‌ها زیر فشار ظلم و تعدی نینوا و بابل بودند. از این رو در اکثر نقاط به عنوان منجی مورد استقبال قرار می‌گرفت؛حتی در بابل، کاهنان مردوخ او را فرستاده خداوند دانستند. چشمگیرترین نمایش سیاسی کوروش همانا آزادی یهودیان تبعید شده به بابل بود. چهل هزار یهودی با اذن شاه ایران به فلسطین بازگشتند تا تحت لوای حکومت ایران جامعه مذهبی و ملی خود را سامان بدهند. حتی کوروش ظروف طلا و نقره معبد اورشلیم را به آنان بازپس داد.

داریوش اول(۵۲۱-۴۸۶)نیز پادشاهی جهانگشا و به‌ویژه سازمان‌دهنده‌ای بزرگ بود. داریوش سلطنت را با سرکوب آشوب‌ها آغاز کرد ولی به زودی دریافت که وسعت و گستردگی امپراتوری بزرگی چون ایران، مانع هرگونه تمرکزگرایی است. از این رو راهکار ساتراپی‌ها را ابداع کرد و در راس تشکیلات کشوری و لشکری تنها مادها و پارس‌ها را منصوب کرد. به این ترتیب جوامع آمیخته شهرها و کشوری که امپراتوری ایران شهرت داشت، می توانست خود را یک امپراتوری آریایی بداند. زبان رایج دولت آریایی مورد استفاده کاتبان، زبان آرامی بود. چنان که در کتیبه بیستون دیده می‌شود اسناد رسمی غالباً به سه زبان، فرس قدیم، بابلی و عیلامی نوشته می‌شد.

 

  • تشکیلات سیاسی امپراتوری ایران

ایالات مختلف تشکیل‌دهنده امپراتوری ایران ساختارهای سیاسی متفاوتی داشتند. بعضی از مناطق(به عنوان مثال:شهرهای فنیقیه) به‌طور مستقیم زیر فرمان شاه بزرگ بودند، دیگر مناطق، استقلال سیاسی داشتند و فقط می‌بایست خراجی بپردازند (از جمله شهرهای سواحل ایونی و یهودیه)؛ برخی از دیگر ایالات به صورت کشورهای متحد اداره می‌شدند(مصر و بابل). بنابراین هر ایالت ساختار سیاسی ویژه‌ای داشت که شاه بزرگ، بنا به مقتضیات و ملاحضات سیاسی آن را تعیین می‌کرد. به این ترتیب امپراتوری به واحدهایی اداری، موسوم به ساتراپی تقسیم شده بود. تعداد ساتراپی‌ها به 30 ساتراپی بالغ می‌شد. در راس حکومت ساتراپی، یک ساتراپ، به عنوان نماینده قدرت مرکزی، یعنی قدرت شاه بزرگ قرارداشت که همیشه یک پارسی و محدوده اختیارات‌اش تا حدی بود که تعادل سیاسی امپراتور محفوظ بماند. ساتراپ یک حکمران غیرنظامی و مدیرقضایی به حساب می‌آمد که می‌بایست مالیات‌ها را وصول و عدالت‌اجتماعی را برقرار می‌کرد. نظارت بر اعمال او را، شخصیت آریایی‌نژاد دیگری بر عهده داشت: فرمانده قوای‌نظامی. اما از آنجا که احتمال خطر هم‌داستانی این دو همواره وجود داشت، داریوش شخص سومی را نیز به آنان افزود: نماینده ویژه خویش با عنوان چشم و گوش شاه که بی تردید نقش پلیس مخفی را ایفا می‌کرد. ساتراپ‌ها از طریق راهکار پستی به‌وجود آمده با تشکیلات مرکزی پایتخت یعنی شوش، در ارتباط بودند. هر ساتراپ، موظف بود برای جنگ و دریافت مالیات‌ها سپاهی آماده داشته باشد. ظاهرا داریوش در سال ۵۱۹ق. م. دستورالعملی برای تشکیل سپاه منظم و دائمی کشور صادر کرد که شاید برگرفته از قانون حمورابی بود و در هر ساتراپی یک دادگاه سلطنتی وجود داشت که قوانین ملی را اجرا می‌کرد. این تمایل به یکپارچگی معنوی، امور مادی را نیز شامل می‌شد (وحدت پولی، واحد رسمی مقیاسات و اوزان و. . . . . ) که امروزه روح‌ملی نام دارد و در آن زمان مایه شگفتی هرودوت شده بود: «یک پارسی، هیچ‌گاه برای سود خویشتن کار نمی‌کند، کار او برای تمامی ملت پارسی و برای شاه پارس است. پارسی خود را عضوی از پیکر جامعه می‌داند.»

 

  • سقوط امپراتوری ایران

شناخت تمدن ایران دوران هخامنشیان که تاثیری بنیادین بر دوران بعد گذارده‌ است، برای شناخت جامع فرهنگ ایران گریزناپذیر می‌باشد. از نظر نام وعنوان، این درست است که شاهنشاهی بزرگ ماد دورانی طولانی پایید و سپس جای خود را به شاهنشاهی هخامنشی سپرد، ولی نکته بسیار مهم آنکه شاهنشاهی هخامنشی چیزی جز تداوم دولت و تمدن ماد نبود. همان اقوام و همان مردم، روندی را که برگزیده بودند با پویایی و رشد بیشتر تداوم دادند و در پهنه‌ای بسیار وسیع، آن را تا پایه بزرگ‌ترین شاهنشاهی شناخته شده جهان، اعتبار بخشیدند.

مدت دوام شاهنشاهی هخامنشی، ۲۲۰ سال بود. فرمانروایی آنان در قلمرو شاهنشاهی –به‌خصوص در اوایل سلسله– موجب توسعه کشاورزی، تامین تجارت و حتی تشویق تحقیقات علمی و جغرافیایی نیز بوده ‌است. مبانی اخلاقی این شاهنشاهی نیز به خصوص در عهد کسانی مانند کوروش و داریوش بزرگ که متضمن احترام به عقاید اقوام تابع و حمایت از ضعفا در مقابل اقویا بوده ‌است، از لحاظ تاریخی جالب توجه‌ است. بیانیه معروف کوروش در هنگام فتح بابل را، محققان یک نمونه از مبانی حقوق بشر در عهد باستان تلقی کرده‌اند. هخامنشیان ۲۲۰ سال (از ۵۵۰ پیش از میلاد تا ۳۳۰ پیش از میلاد) بر بخش بزرگی از جهان شناخته شده آن روز، از رود سند تا دانوب در اروپا و از آسیای میانه تا شمال شرقی افریقا فرمان راندند. سرانجام در۲۰ اکتبر۳۳۰ق. م. در نبردی موسوم به اربیل، لشکر ایران با فرماندهی داریوش سوم ملقب به کودومان از سپاه ۴۰۰۰۰نفری اسکندر مقدونی شکست خورد و شاهنشاهی هخامنشیان برافتاد.

اما آیا امپراتوری ایران یک طبل تو خالی واقعی بود؟ برای پاسخ به این پرسش باید به نکاتی توجه داشت. ایالات وابسته به این امپراتوری، هرگز آن‌گونه که لازم بود و به معنای دقیق واژه از آن اطاعت نمی‌کردند. علت را بی‌تردید باید در فتح سریع و همزمان و تنوع اقوام جست‌وجو کرد. پیش از این به جدال‌های بی شمار برای جانشینی پادشاهان اشاره شد و باید آشوب‌ها و یاغیگری‌ها و تحرکات ساتراپ‌ها را نیز به این مشکل اضافه کرد. زمینداران بزرگ، گاه خود را با شاه بزرگ برابر می‌دانستند. برای خود سپاهی داشتند و مالیه و تشکیلاتی در اختیارشان بود. تاریخ داخلی امپراتوری ایران جز زنجیره‌ای طویل از جنگ‌های محلی و سرکوب‌های وحشیانه نیست.

در حقیقت شاهنشاهی هخامنشی یک میراث سیاسی ضعیف اما از نظر فرهنگی عمیق بر جای گذاشت. سقوط فرمانروایی هخامنشی نتیجه تزلزل روح پارسی و تباهی کیش زرتشت در میان آنها بود. میراث فرهنگی شاهنشاهی پارس‌ها، هنر، دین و سازماندهی حکومتی آنهاست. میراث فرهنگی فرمانروایی پارس در زمینه سازماندهی تشکیلات دولتی دستاورد داریوش بزرگ است. در زمان او و با تکیه بر دستاوردهای ایلامی، دیوانی به وجود آمد با بایگانی‌ها و سازمان ثبت فوق‌العاده دقیق که فارغ از جابه‌جایی شاهان امکان یک دیوان‌داری قابل اعتماد و مستمر را فراهم می‌آورد. البته مهمترین میراث شاهنشاهی هخامنشیان نه در زمینه هنر و نه تشکیلات حکومتی بلکه در حوزه دین است. تصور این میراث بسیار پیچیده است و به سختی می‌توان آن‌ را درک کرد. دو جریان اصلی دیانت ایرانی، میتراپرستی کهن و دین زرتشت است که هر دو مخالف هم هستند. این تضاد بعدها میان میتراپرستی رومی و مسیحیت آغازین ادامه پیدا می‌کند. از لحاظ معنوی زرتشت هموارکننده راه آموزگار بشر بوده است. طومارهای قمران از یافته‌های بحرالمیت هم به طریق خود صحت این گفته را تایید می‌کند.

کتاب داریوش و ایرانیان کوششی است برای پرداختن به تاریخ تمدن ایران در زمان هخامنشیان. کتاب حاصل 35 سال تحقیق پروفسور والتر هینتس است. برای نخستین‌بار تمامی منابع به همه زبان‌ها در این کتاب استفاده شده است. توجه به جزئیات زندگی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آن روزگار و آوردن ریز حوادث و اتفاقات در زندگی شاهان هخامنشی این اثر را بدل به کتابی خواندنی و جذاب کرده است. از سویی دیگر تصاویر بسیار غنی نیز از باقی مانده آن ایام خوانندگان را همراهی می‌کند.


* این مقاله امروز در ویژه نامه کتاب روزنامه کارگزاران به چاپ رسیده است. اینجا


 
شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387
دانستن یا ندانستن؟!

 

اول.فیلم«گنج‌های سییرا مادره»داستان سه تا آدم فقیر است که گور ندارند که کفن داشته باشند. راه می‌افتند و می‌زنند به صحرا، و اتفاقی یک رگه طلا پیدا می‌کنند. زندگی‌شان از این رو به آن رو می‌شود و می‌فهمند که اگر سخت کار کنند و سالم به شهر برسند، هر سه نفر آدم‌های پولداری خواهند شد. این سه کاراکتر، ویژگی‌های شخصیتی گوناگونی دارند. از جمله مردی که نقش‌اش را همفری بوگارت بازی می‌کند و تازه با این شرایط آشنا شده و هر چی دارد،خاطرات بد گذشته است،نه آمادگی برای رو به رو شدن با اوضاع و احوال پیش رو،و آن دیگری،پیرمردی است با بازی والتر هیوستن که سرد و گرم روزگار را چشیده و می‌داند دارد چی کار می‌کند.کاری به کل فیلم ندارم که بیش‌تر درباره حرص میان انسان‌هاست و از این چیزها.بیش‌تر می‌خواهم آن صحنه‌ای را برای‌تان تعریف کنم که مرد پیر دارد درباره احتمال بروز حرص بین آن‌ها صحبت می‌کند و این که چه احتمال‌هایی وجود دارد که هر کدام‌شان چه قدر از طلاها را بدزدد و این که چه طور مواظب هم باشند و چه ظور در عین حفظ احتمال خیانت،به هم اعتماد کنند.بوگارت درمی‌آید که این حرف‌ها یعنی چه؟و این که پیرمرد سرد و گرم چشیده، چه دل ناپاکی دارد که به این چیزها فکر می‌کند.و خب، همان طور که انتظار دارید،آخر داستان دقیقا همان اتفاقی می‌افتد که مرد پیر باتجربه پیش‌بینی کرده بود،و خیانت را همان کسی انجام می‌دهد که با شرایط تازه آشنایی نداشت و فکر می‌کرد پیرمرد چه دل ناپاکی دارد که از این حرف‌ها می‌زند.در دنیای دور و بر ما هم معمولا اوضاع این طوری پیش می‌رود.

 

*****

دوم.عباس کیارستمی چندی پیش کتابی منتشر کرد و در آن،تعدادی از بیت‌های حافظ را انتخاب و تقطیع کرد.جار و جنجال زیادی سر چاپ آن کتاب به پا شد،بیش‌تر چنین تجربه‌ای را رد و مسخره کردند تا جدی‌اش بگیرند.هر چند که کتاب،هوادارانی هم داشت.حالا کیارستمی یک جلد کتاب دیگر منتشر کرده و این بار سراغ کلیات سعدی رفته.اسم‌اش را هم گذاشته:سعدی از دست خویشتن فریاد.طرح جلد(کار فرشید مثقالی)و اسم و قطع خوبی دارد.کاری به دعواها و اظهار نظرهای مختلف در این باره ندارم.به نظرم هر چه هست،همین آوردن چند کلمه از سعدی در هر صفحه از کتاب،فرصتی است که در این زندگی سریع‌السیر روزمره،لحظه‌ای به چیز دیگری هم فکر کنیم.حداقل‌اش این است که بخشی از کلیات سعدی علیه‌الرحمه،این طوری خوش‌خوان‌تر شده است.از جمله(بی‌ این که تقطیع مورد نظر کیارستمی را رعایت کنم ):

«که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد خطا بود که نبینند روی زیبا را»

یا:

«هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش من بی‌کار گرفتار هوای دل خویش»

یا:

«دیگران با همه کس دست در آغوش کنند ما که بر سفره خاصیم به یغما نرویم»

یا:

«عمر کوته‌تر است از آن که تو نیز در درازای وعده افزایی»

یا:

«به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل»

 

*****

سوم.دیشب نخوابیدم.در چنین شرایطی،وقتی تاریکی شب دارد جایش را به روشنایی روز می‌دهد،دلتنگی آدمی بیشتر احساس می­شود.این روزها روزهای دلگیری­ست.هوای پخته و گرم هم شده قوز بالای قوز.از دفتر روزنامه در جردن به پایین سرازیر بودم که دیگر نایی برایم نمانده بود.رفتم روی نیمکت داغ پارکی لم دادم.نفس­هایم به شمارش افتاده بود.تا آمدم دکمه تماس را بگیرم منصرف شدم.دلیل­اش را هم نمی دانم.وای از این زندگی سریع.این احساسات ته‌نشین می‌شوند یا نه؟ اصیل‌اند یا قلابی؟

داشتم فکر می کردم آدم همه را نداند هم بَدَک نیست.چون وقتی چیزی را بدانی دیگر نمی توانی ندانی!اما دانستن و درک واقعیت شرط بقاست و ابهام با همه زیبایی اش در زندگی این جهانی نیست،از آن ِخیال و هنر است.دانستن و در واقعیت زیستن،به راستی جِگر می خواهد.

همیشه از دست روزمره­گی در فرار بودم ولی این چند وقت اخیر در دام­اش افتاده­ام.پاسی از شب گذشته،پناه می­برم به فیلم.

پالپ فیکشن مثل اقیانوس است.هر لحظه که چشم‌ات به‌اش بیفتد،یک چیز تازه از داخل‌اش بیرون می‌کشی.این آخری‌ها همه‌اش حواس‌ام می‌رود به سکانس رستوران میا و وینسنت،که بی شک یکی از ناب‌ترین چیزهایی است که تارانتینو ساخته و مثلاً آن دیالوگ میا که: چی از این بهتر که توی رستوران از دست‌شویی بیای بیرون و غذات رو ببینی که روی میزه و داره به‌ات چشمک می‌زنه.


 
چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
معرفی کتاب:مرگ گذشته

 

مرگ گذشته،انکار آینده نیست

 

مرگ گذشته

جان هرولد پلام

ترجمه:عباس امانت

انتشارات اختران

چاپ اول ۱۳۸۶

۱۶۰ صفحه،۲۲۰۰تومان

 

کتاب حاضر مجموعه سخنرانی‌های جان هرولد پلام در ماه مارس 1968 در سیتی کالج نیویورک است. او که از جمله سرشناس‌ترین تاریخ‌نگاران انگلیسی شناخته می‌شود نه‌تنها به‌عنوان استاد صاحب مقام تاریخ قرن هجدهم انگلستان در دانشگاه کمبریج بود بلکه نفوذ علمی او را می‌توان در حوزه گسترده‌تری فراتر از قرن هجدهم و تاریخ کشورش دید. پلام که خود دست‌پرورده و ثمره یک سنت طولانی تاریخ‌نگاری انگلیسی است، در این 4خطابه کوشیده است تا وجه تمایزی قائل شود بین آنچه وی«گذشته» می‌خواند و آنچه «تاریخ» به مفهوم نوین آن در روزگار ما می‌داند. روایت پلام از گذشته، روایتی است از رویدادهای تاریخی که اربابان قدرت در هر جامعه‌ای آن را برای تداوم استیلا و استثمار به کار می‌گیرند. این گذشته به نظر او از راه نهادهای تاریخی، وقایع‌نگاری و دیگر تمهیدات تاریخی از جانب مراجع قدرت اعم از سلسله‌های حاکم، طبقه اشراف و اعیان و دیگر گروه‌ها همچون ارباب کلیسا و دیگر مقامات مذهبی به کار گرفته می‌شود تا غالبا مشروعیت این مقامات را تضمین کند و مردمان را وادارد تا این سروری ارباب قدرت را بپذیرند و موجه بدانند. در مقابل، وی بر این باور است که جریان تاریخ‌نگاری نوین تدریجا از یوغ این گذشته و آلات و ابزار توجیه سروری رسته است و به جانب جریان آزاداندیشانه‌ای سوق یافته که آدمی را از بندگی مراجع قدرت و ابزار کسب مشروعیت‌شان نجات می‌دهد و به ما آدمیان در همه جوامع اجازه می‌دهد تا واقعیت رویدادهای تاریخی را به درستی و بدون اعمال غرض‌ها و شائبه‌های توانگران و قدرتمندان و نهادهای مدافع ایشان دریابیم و به تحلیل و شناخت چرایی جریان‌های تاریخی پی‌ببریم. از دیدگاه پلام «گذشته» در وجدان آدمی با معمای آینده مرتبط بوده و این امر در همه جوامع از شرق تا غرب صادق بوده است، اگر چه با تفاوتی عظیم در میان این دوچینی‌ها آینده را بر اساس گذشته تعبیر می‌کردند، در حالی که در عالم مسیحی غرب، گذشته به نحو پرتحرک‌تری با آینده ارتباط داشته است. به‌طور کلی سیر حرکت گذشته در غرب خطی و در شرق چرخشی بوده است؛ اگر چه این سیر حرکت هیچگاه از مفهوم اصلاح و بهبودی نیز خالی نبود. از آنجایی که انسان موجودی است مملو از کنجکاوی‌ها و غرایب و اغلب ناظری است دقیق، لذا«گذشته»ای را که وی برای اثبات خود و جامعه‌اش اختیار کرده هرگز یک ابداع محض نمی‌توانسته باشد. این «گذشته» شامل بخش عظیمی از آن چیزی است که عملا بر قوم و قبیله‌ای رفته یا احیانا اگر به خاندانی تعلق داشت آنچه برای اسلاف‌اش اتفاق افتاده است. افسون این «گذشته» به همراه فایده‌اش، انسان را بر آن داشت که کیفیاتی را در باب آن مفروض دارد و به مدد این مفروضات به کشف دیگر امور بپردازد. از این منظر و به گفته پلام اکثر مورخان پیشین در واقع بخش عظیمی از گذشته مدون را ورای آن چیزی مراد می‌کردند که در واقع به وقوع پیوسته بود. پلام یادآور می‌شود که این «گذشته» به نحوی که اعتبار می‌شده هرگز تاریخ نبوده است، اگرچه اجزای آن می‌توانسته تاریخی باشد. پلام تاریخ را همانند علوم دیگر یک جریان عقلانی توصیف می‌کند. جریانی که محتاج تخیل، ابداع و بی‌غرضی است و نیازمند مشاهده و تدقیق در عالی‌ترین حدی که از یک محقق ساخته است. تاریخ، نظیر علوم جزئی، یک سیر عقلانی را پشت سر گذاشته است که با تذکر به اصل باستانی‌اش در 300 سال اخیر در غرب نضج گرفته است. از عهد رنسانس به این سو، عزمی تغییرناپذیر گویی مورخان را بر آن داشته است که هم خویش را تنها مصروف درک خالص نفس وقایع کنند و در خدمت مذهب، اخلاقیات، مقدرات ملی یا تقدس بخشیدن به نهادهای اجتماعی درنیایند و در واقع این همه اهتمامی بوده است برای اینکه آن وارستگی، بصیرت و معرفت عاقلانه‌ای را بر داستان بشری اعمال کنند که فلاسفه طبیعی(Natural Philosophers) نخست در مطالعه عالم خارج به کار بردند. هدف بارز همه مورخان آن است که هر چیز را چنان که هست مشاهده کنند و این مطالعه همواره به قصد آن است که قواعدی را برای دگرگونی‌های اجتماعی بیابند که تنها با شواهد تاریخی قابل توصیف باشد. از دید پلام این تحول بی‌شک از آن غرب است. همچنین جریان تاریخ‌نگاری انتقادی در دوره جدید آنچنان که جان پلام می‌گوید سبب ضعف و بی‌فروغی گذشته شده زیرا این جریان به اقتضای طبیعت‌اش تعمیم‌های ساده و ابتدایی را که نیاکان ما بدان غایت حیات را با تعابیر تاریخی تفسیر می‌کردند، مضمحل ساخته است و بی‌گمان به این دلیل است که در جوامع خودکامه آزادی مورخین آرزویی بیش نیست. در چنین جوامعی تاریخ هنوز یا جریانی است اجتماعی یا وسیله‌ای است برای تقدس بخشیدن. البته در این میان نباید نقش جوامع صنعتی را در از بین بردن گذشته نادیده بگیریم. راه و روش‌های جدید، جریانات نوین و اشکال تازه زندگی در جوامع علمی و صنعتی هیچ حرمتی برای گذشته قائل نیست. گذشته در این جوامع تنها به حدیث کنجکاوی با آرزومندی یا امری احساساتی مبدل شده است. پلام این نظریه را در پایان دهه 1960 بیان کرد؛ در زمانی که نهضت دانشجویی ضد مقامات آکادمیک و تحول در نظام دانشگاهی، در اوج خود بود و مخاطبش در این سخنرانی‌ها کسانی بودند که نظام قدیمی آموزشی را به شدت مورد پرسش قرار داده بودند. موج اعتراض و تظاهرات ضد جنگ ویتنام و به نفع نهضت حقوق مدنی(Civil Right)نیز، به‌ویژه در آمریکا، جنبه مکمل این صدای نارضایی و طرد نظام حاکم بود. در این جو فکری و سیاسی است که پلام سیطره اعتقادات و نهادهای مبتنی